اتوبوسی به نام هوس

تاریکی می‌تازد به پیش ...

شاید نفرت ورزیدن آخرین راهِ نگاه داشتن چیزی باشد که دیگر نمی‌توانم دوستش بدارم! شاید هم دیواری باشد میان من و جهان. حائلی که اجازه نخواهد داد نسبت به جهان گشوده باشم! راستش دیگر در پنهان کردن لکه‌های تاریکِ وجودم فضیلتی نمی‌بینم. تا پیش از این گمان می‌کردم باید خشم را پنهان و نفرت را انکار کرد و دستِ آخر غم را بی‌صدا به دوش کشید! اما مگر نه این‌که پنهان کردنِ تمامی این‌ها تظاهر است؟ آیا انسانی که بخش‌های تاریک خودش را انکار می‌کند، واقعاً انسانی بهتر است، یا فقط انسانی‌ست که تاریکی‌اش را از خودش و دیگران پنهان کرده؟ نه، نمی‌خواهم نفرت و خشم را تقدیس کنم. نمی‌خواهم آن‌ها را فضیلت بدانم یا اجازه دهم مرا تعریف کنند. می‌دانم نفرت چه بلایی می‌تواند بر سرم بیاورد و چگونه می‌تواند دری به سوی تاریکی‌های غلیظ‌تر باز کند. فقط می‌خواهم تیرگی‌ها راهی به بیرون پیدا کنند؛ در کنجی راکد نمانند و بوی تعفن نگیرند. نمی‌خواهم عواطفی را که با مراعات دیگری سرکوب می‌کردم، بی‌صدا در گوشه‌ای از وجودم پنهان کنم! مطمئن نیستم اما این‌طور به نظرم می‌آید که شاید آن‌چه دیده می‌شود، امکان دگرگون شدن را دارد؛ اما آنچه پنهان می‌ماند، در سکوت ریشه خواهد دوانید!

پ‌ن: وقتی دیگر نمی‌توانم دوست بدارم، نفرتِ من از چه چیزی محافظت خواهد کرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:34  توسط بلانش دوبوآ  |