…
روی برف نام شما را نوشتم ...
روی برف نام شما را نوشتم ...
خواب میدیدم؟
نور را کم کرده بود. از پنجره به تپههای اوین نگاه میکردیم. از شب فاجعه میگفت و عرق میخوردیم. پاهایم را جمع کرده بودم و همهی تمرکزم را گذاشته بودم روی جمع کردن حواسم در مستی. اما عنان کار از کف داده بودم. دیگر متوجه حرفهایش نمیشدم. با خود فکر میکردم اگر آن نارنگی را بردارم و پوستش را بکنم چه میشود؟ ادب حکم میکرد دیگر چیزی نخورم اما دستم دراز شد. نارنگی را خوردم و سرم را به کوسن تکیه دادم. دلم میخواست تا ابد همانجا بخوابم.
چه میلاد ناخجستهای ...
هوشنگ گلشیری داستانی دارد به نام نمازخانهی کوچ من. داستان مردی است که چیزی اضافهتر دارد؛ انگشت ششم، «یک تکه گوشت سرخ بیناخن». مرد با آن چیز اضافه مسأله دارد. از کودکی آن را پنهان کرده تا دیگران وحشت نکنند. جایی برای اینکه بگوید تنها خودش نیست که چیز پنهانیای دارد میگوید: «همیشه، هرجا، یک چیزی هست که پیدا نیست، در نقاشی هست، در داستان هم هست، در همه چیز. آدمها بعضیهاشان آن چیز را شاید زیر پوستشان داشته باشند، باید هم داشته باشند.» گمان میکنم من هم چیزی پنهان دارم. چیزی زیر پوستم. درست مثل همان تکه گوشت بیشکل و همین است که غمگینم میکند. مینشینم گوشهی تخت و گریه میکنم. اشک میریزم که دیدی؟ برای فلانی هم روشن شد. زیر برق آفتاب آن چیز اضافه را زیر پوستم دید و تمام شد. به شکل تحقیر آمیزی با انگشت ششم من برخورد کرد و تمام شد.