اتوبوسی به نام هوس

...

خواب می‌دیدم؟

نور را کم کرده بود. از پنجره به تپه‌های اوین نگاه می‌کردیم. از شب فاجعه می‌گفت و عرق می‌خوردیم. پاهایم را جمع کرده بودم و همه‌ی تمرکزم را گذاشته بودم روی جمع کردن حواسم در مستی. اما عنان کار از کف داده بودم. دیگر متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم. با خود فکر می‌کردم اگر آن نارنگی را بردارم و پوستش را بکنم چه می‌شود؟ ادب حکم می‌کرد دیگر چیزی نخورم اما دستم دراز شد. نارنگی را خوردم و سرم را به کوسن تکیه دادم. دلم می‌خواست تا ابد همان‌جا بخوابم.

چه میلاد ناخجسته‌ای ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۱ساعت 23:2  توسط بلانش دوبوآ  |