اتوبوسی به نام هوس

...

 

 

در راه ِ بازگشت کسی که پشت ِ رل بود، آرام‌تر می‌راند. انگار فهمیده بود دلمان نمی‌خواهد به خانه‌ی اجدادی برگردیم. من  سرم را از پنجره‌ی ماشین بیرون برده بودم و به آسمان نگاه می‌کردم. حس می‌کردم هر آن ممکن است برای ناتوانی‌ام در منجمد کردن ِ جیغ‌های از سر ِ خوشحالی‌مان، گریه سر دهم. دلم می‌خواست همه چیز همانجا، جایی میان ِ بیابان و سرزمین پدری، تمام شود. کاش نمی‌رسیدیم. کاش متوقف می‌شدیم. کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:46  توسط بلانش دوبوآ  |