یک عدد زینک پلاس و کمی آب ...
وصله کردن ِ پوسته پوسته های کف ِ دستم که تمام شد، بغضم را با یک عدد زینک پلاس و کمی آب پایین دادم. کمی که گذشت یادم آمد پیراهن ِ بنفشم را با لکه ی بزرگ ِ دل تنگی، نشسته رها کرده ام. گیج ِ گیج ... آخ، چرا نمی دانستم این لکه را باید با آب و صابون ِ رخت شویی شست یا با آب ژاول؟ نشستم کنارِ تشت و همه ی دل تنگی را و همه ی پیراهن را و همه ی بنفش را با انگشت هایم چنگ زدم. آنقدر چنگ زدم که وصله های کف ِ دستم باز شدند. باز شدند و به هق هق افتادم. هق هق که بغضم را بالا آوردم. بالا که قرص ِ آهنم از گلویم بیرون پرید. آخ که خون اگر بود توی رگ هایم یخ زده بود. که نبود، که نبود، که نبود. دست هایم بی حس شدند و انگار کسی به کف ِ پاهایم سوزن فرو می کرد. چطور لکه را پاک می کردم که بی حسی همه ی من شده بود و دستم حرکت نمی کردن به برداشتن ِ قرص ِ آهنم. که اگر قرصم را برداشتن می توانستم، هق هق ـم را هم خفه کردن می توانستم و بعد پاک کردن ِ لکه را هم و آب کشیدن پبراهن ِ بنفش را هم و پهن کردنش روی بند ِ رخت را هم می توانستم. بی حسی همه ی من شده بود و انگار کسی باید می آمد که هق هق ـم را جمع می کرد و صابون ِ رخت شویی را دور می انداخت و رخت ِ دل تنگی ام را پهن می کرد جلوی آفتاب. بی حسی همه ی من شده بود و کسی نیامده بود، نیامده بود، نیامده بود ...
+ تصور کن زنی را که بی حس کنار ِ پیراهنی لک شده از دل تنگی نشسته و خونی اگر باشد که نیست، توی رگ هایش یخ بسته و هنوز با چشمانی از کاسه بیرون افتاده چشم به دری دوخته که کسی بیاید ... هه ...