اتوبوسی به نام هوس

...

 

 

تمام ِ دوازده ساعت کاری را دست و پا می‌زنم، به ساعت نگاه می‌کنم و جان می‌کنم برای گذراندن ِ دقیقه به دقیقه‌اش. انگار کن که بعد از اتمامِ ساعت کاری، چیزی، کسی، اتفاقی منتظر من است. " به خانه بازگردیم که عشق در مشرق طلوع می‌کند." ساعت ده می‌شود. به خانه بازمی‌گردم. هیچ. هیچ ِ هیچ. بخوابم؟ کمی قبل از خواب کتاب بخوانم؟ از حافظ پاسخ بخواهم؟ " دارم عجب ز ِ نقشِ خیال‌ش که چون نرفت/ از دیده‌‌ام که دمبدمش کار شست‌و شوست" به بالش‌م پناه می‌برم. تنها بالش قرمز رنگ‌م است که انتظارم را می‌کشد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 23:45  توسط بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

غم‌انگیز است من همیشه گرفتار همان بازی ِ تکراری می‌شوم. خطاهایم هنوز همان خطاهاست و حرف‌هایم همچنان همان‌هاست که پیش‌تر بود. آیا زمانِ آن نرسیده که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۷ساعت 12:40  توسط بلانش دوبوآ  |