اتوبوسی به نام هوس

...

 

 

من آدم خوش شانسی هستم و در تمام ِ طول خواب دهانم باز می‌ماند و آب ِ دهانم مثل ِ رود جاری می‌شود. هر روز بعد از دست کشیدن بر روی بالش ِ نم دار از بزاق دهانم، لیست سیاه پیام‌های گوشی‌ام را چک می‌کنم و می‌بینم که امروز هم شانس برنده شدن دارم. کافی‌ـست بلندترین کلمه‌ی فارسی را ارسال کنم که در آن مواردی رعایت شده باشد. بعد با ترس به ساعت نیم نگاهی می‌اندازم و به خودم یک ربع فرصت می‌دهم. و تمام یک ربع را به حالت ِ جنین، لوله شده و با خودم کلنجار می‌روم. اضطراب ِ کاری که چندان هم سخت نیست، دلهره‌ی طی کردن راه تا محل ِ کاری که خیلی هم دور نیست. عذاب درد ِ فک و گونه و دندان که اگر نباشد عجیب است.  سرمای اتاق وادارم می‌کند به غلت زدن و پنهان شدن زیر ِ پتو. می‌دانم که نباید بگذارم امروز هم از دستم در برود. می‌دانم که باید کاری کرد و باز هم گم می‌شوم. هیچ وقت نتوانستم وقتی که باید حرکتی کرد، از جایم تکان بخورم. همیشه گه گیجه گرفتم و کرخت شدم. نفهمیدم چطور و از کجا باید شروع کرد. نشستم و ترجیح دادم خیال پردازی کنم. هر روز خودم را به جای یکی از شخصیت‌های داستان‌های خیالی‌ام گذاشتم. من ِ خوش‌بخت. من ِ بی‌غم. منِ تنها در جاده. من ِ زیبا. من ِ موفق. من و رنگ‌های اکرلیک. من و کتاب‌های خوانده. من و داستان‌های نوشته. من و عکس‌های گرفته. من و کسی. من و کسی خندان. من و برای کسی دلتنگ. و دست ِ آخر رسیدم به خودم. من و شوفاژ. من و شوفاژ و حوله‌ی گرم ِ آبی رو لُپ. من و این همه کار ِ نکرده. من و این همه زشت‌تر از روزهای خوش ِ هجده سالگی. من و تنها. من و بی میل. من و همینی که هست. که هر زمان خواستم همینی که هست را بهتر کنم فهمیدم نمی‌شود. زورم نمی‌رسد. چیزی هست که از بیخ غلط است و باز گه گیجه گرفتم. من آدم ِ خوش‌شانسی هستم و این پیام را روزی دو مرتبه دریافت میکنم. من شانس ِ برنده شدن دارم!

 

+ ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:42  توسط بلانش دوبوآ  |