امروز روز اول دی ماه است/ یک / طهران ...
دی ماه بود انگار. ماه ِ من، فصل ِ من. فصلی که همه ی روزهایش متعلق به من است. با تمام بچه گی، با همه ی معصومیت شاید، نشسته بودم لب ِ حوض و پاهایم را تکان می دادم. باد می آمد انگار. خودم را سفت بغل کرده بودم. باد ِ دی ماه سوز دارد. سوز ِ برف. کجاست برف؟ کجاست باد؟ آدمهای عجیب لباس های عجیب تر پوشیده بودند. لباس های گرم شاید. دی، ماه ِ سردیست. آدم های عجیب نمی فهمند گاهی باید اجازه داد تا باد ِ سرد ِ دی ماه بپیچد لا به لای موها، لابه لای انگشت ها، برود تا مغز استخوان اصلن. باد ِ سرد خوب است. سردی خیلی خوب است. کنار حوض نشسته باشی، دو دستی خودت را چسبیده باشی، نگاهت یخ باشد، موهایت رقصیدنشان گرفته باشد توی باد بعد یک نفر بیاید، یک نفر که شبیه مرد باشد، یک مرد که مثل ِ باقی ِ آدم ها عجیب نباشد، یک آدم که لباس گرم تنش را نپوشانده باشد، که کبریت دستش باشد، که کبریتش وقتی که آتش می شود هیچ بادی نتواند خاموشش کند. بیاید و بایستد رو به روی تو و تمام ِ سردی ات را به آتش بازی ِ مضحکی گرم کند. گرم شوی که از آغوش خودت بیرونت کند که بسپاردت به آغوش ِ باد. که همه ی بچه گی ات که همه ی معصومیت ِ سردت برود با باد. باد ِ سرد ِ دی ماه سوز دارد و امروز روز اول دی ماه است انگار. پاهایم آویزان است هنوز اما دست هایم توان در آغوش کشیدن ِ دختری که معصومیتش از دست رفته را ندارند. چوب کبریت های سوخته را باد بازی می دهد و شال گردن را بازی می دهد و من را بازی م/ ی/ د/ ه/د ...
+ ابرهای خبر این بار چه بارانی بود/ سخت سردم شده این سوز زمستانی بود/ در من انگار درختان کهن سال شکست/ بس که این بغض به من تاخته طوفانی بود ...