اتوبوسی به نام هوس

و ناتوانی این دست‌های سیمانی ...

حسرت مانند بارناکل، آن موجود سخت‌پوست دریاها که به اجسام می‌چسبد، شاخک‌هایش را بیرون می‌آورد، از آب تغذیه می‌کند،تکثیر می‌شود و دیگر به راحتی از سطح جدا نمی‌شود، سراپایم را گرفته و جانم را می‌سوزاند. ناتوانم و رکود دمار از روزگارم دراورده. گنداب شده‌ام. سنگی در این گنداب بینداز و عمق لجن را ببین. تداوم این رکود را انتظار برای آن جرقه، آن اتفاق و آن معجره موجب می‌شود. گویی کسی از ازل در گوشم خوانده باشد* کسی می‌آید، کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست، کسی که آمدنش را نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت ... * گاه به خود تلنگر می‌زنم، لحظه‌ای از گنداب بیرون می‌آیم، به خود می‌گویم تو را توان جدل با سرنوشت نیست، نفس می‌گیرم، کتابی را که سال گذشته باید تمامش می‌کردم باز می‌کنم و می‌خوانم" هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود."

+ چه دست و پا زدن تهوع‌آوری، چه به در و دیوار کوبیدن فرساینده‌ای. بقا برای چه؟ برای زنده ماندن در لجنزار؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:34  توسط بلانش دوبوآ  |