جانِ شیفته
سالها پیش، آن روزها که در کتابفروشی کار میکردم، بارها از دهانِ مردان اهلِ ادبیات شنیدم که جانِ شیفته کتاب مهمی نیست! شاید چون رومن رولان به اندازهی جویس یا پروست تکنیکال نبود! شاید هم چون شخصیت اصلی رمان زن بود و در نظرِ مردان، تجربهای زنانه نمیتوانست تجربهی انسانیِ جهانشمولی به حساب بیاید! با این اوصاف کتاب را خریدم و شروع به خواندن آن کردم. شاید نوشتن از کتابی که بیش از شش سال از خواندنِ آن میگذرد درست نباشد، چرا که تصویر رمان در ذهنم محو و کمی مخدوش شده است! اما گمان میکنم این روزها که به تجربهی «بعضی» از زنان در مواجهه با زندگی، عشق، سوگ، سرگشتگی و جنون نیاز دارم تا بتوانم از لابهلای داستانِ آنها خود را پیدا کنم، بد نباشد کمی از آنِت ریوییر بنویسم؛
آنِت شیفتهی زندگی است، در نامرادی به دنبال معنی است و هیچ نمیخواهد از زندگی دست بکشد. او عشق را میشناسد و ظرفیت بالایی در مهر ورزیدن دارد با این حال در عشق هویت خود را فراموش یا در دیگری حل نمیکند! آنِت میداند که عشق همواره با رنج همراه است. او سادهلوح نیست، آگاه است و آگاهیِ این زن همان وزنهای است که کتاب را برای من سنگین میکند! وزنهای که از جنسِ تجربهی زیسته است. تجربهای که میگوید عشق از سوگ و درد جدا نیست. آنِت با وجود این آگاهی، از مهرورزی دست نمیکشد. انگار میپذیرد که بهای زنده بودن، توانایی رنج کشیدن از عشق است. آنت زن بودن را فقط بهعنوان یک هویت فکری یا یک نقش اجتماعی نمیفهمد؛ او آن را در تجربهٔ زیستهٔ خود، از خلال بدن، رابطه، عشق، مادری، مراقبت، سوگ و گذر زمان زندگی میکند. امروز بدن برای من دومین وزنه است. حالا که برای نخستین بار بخشی از خود را در بدن، میل، تواناییِ دوست داشتن و همینطور آسیبپذیر بودن زیستهام، حالا که میدانم سوگ فقط یک اندیشه نیست؛ آدم آن را در بدنش هم تجربه میکند، در سنگینی سینهاش تجربه میکند، در بیخوابی، در گره در گلو، در خستگی مفرط، یا حتی در حس تهی شدن هم تجربه میکند، سعی میکنم مثل آنِت شیفتهی زندگی بمانم! جانِ من شیفتهی زندگی است پس لاجرم ادامه میدهم.
پن: به یاد فروغ که میگفت:
من این جزیرهی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد