اتوبوسی به نام هوس

من

زنی‌ست لاغراندام با قامتی نسبتاً بلند و بهره هوشی متوسط. رگ‌های آبی‌رنگِ دستانِ نه‌چندان کشیده‌اش برجسته‌اند. سمت راستِ صورتش، نزدیک به استخوان فک، رنگ‌دانه‌ای جا خوش کرده که به کبودی می‌زند. گونه‌هایی برجسته و ابروهایی کم‌پشت دارد. چشمانش بی‌شباهت به مردمانِ آسیای شرقی نیست. استخوان‌‌های دنده و قفسه‌ی سینه‌اش بیرون زده‌ و سینه‌هایش حالتی وامانده دارند. انگار در این سی و اندی سال تلاش پوست برای کنار هم نگاه داشتنِ بافت‌، اعصاب و رگ‌ها کافی نبوده است. رنگِ رویش به زردی می‌زند و دست ‌و پایش همیشه سرد است! با پاهای کشیده‌اش قدم‌هایی بلند و سریع برمی‌دارد. وقتِ راه رفتن چنان سبک می‌رود که گویی پرواز می‌کند! از اعداد بی‌زار است، محاسبه را بلد نیست و خیلی چیزها نمی‌داند. ادبیات را دوست دارد، زیبایی را می‌شناسد و خیال را خوش می‌دارد! از عیان کردنِ عشق، نفرت، غم، ضعف، شرم و خشم هراس ندارد. دوست داشتن را فهم می‌کند و شیفتگی و بی‌میلی‌اش را به تمامی نعره می‌زند. از جمعیت و رمه گریزان است. زود زمین می‌خورد و سخت قامت راست می‌کند. طاغی شدن را یاد نگرفته و هنوز از چیزهای زیادی واهمه دارد. مایملک او یک بطری شیشه‌ای صدف، چند جلد کتاب و یک قطعه قبر است در سرزمین پدری‌‌اش. نامِ حسرت‌هایش را می‌داند و عقده‌هایش را به حال خویش رها نکرده است. زندگی را با نورِ صبح، بانگ مرغِ حق، بوی برگ درختان گردو، تماشای خوشه‌ی پروین و شکارچی و برای لحظات کوتاه دست یافتن به آگاهی و حقیقت می‌خواهد و مرگ را برای حسِ خوشایند تسلیم و وارستگی.

پ‌ن: دعوتید به نمایش ایگوی بزرگِ من در روزهایی پس از قی کردنِ ضیافتِ دروغینِ تور و پولک!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:57  توسط بلانش دوبوآ  |