اتوبوسی به نام هوس

کارِ شبِ تار …

اُمید چه واژه‌ی غریبی است وقتی همه چیز و مطلقا همه چیز بانگِ خطر دارد. اگر صفیرِ هول گوش‌خراش نبود، خوش‌خوشک راه جنون را ادامه می‌دادم، روی نوک پنجه چرخ‌زنان به سمتش می‌رفتم و در گوشش می‌‌خواندم که چقدر می‌خواهم همه چیز را، همه چیز را و همه چیز را برای او به خط کنم و حول محور وجودش به گردش وادارم! وقت اما تنگ است. خطوط چهره‌ام و استخوان‌های بیرون‌زده‌ی بدنم هشدار می‌دهند که زمان بود، اما دیگر نیست! حالا اگر گونه‌هایم را سرخ می‌کنم نه فقط برای این است که وانمود کنم خون زیر پوستم دویده و سرحالم، خیر! می‌خواهم بگویم من متوقف نشدم! و آن‌جا که باید دست روی گوش‌هایم می‌گذاشتم تا بانگِ هول پرده‌ی گوشم را ندرد، دست بر زانو گذاشتم. بلند شدم و کشان کشان خود را حمل کردم. امید را من از او وام گرفته‌ام! به مدد تکرار این کلمه‌ی غریب در دهانِ اوست که ادامه می‌دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 1:20  توسط بلانش دوبوآ  |