اتوبوسی به نام هوس

نادِنکا/ زر و زمزمه‌ی دروغینِ باد

داستانِ شوخی، نوشته‌ی چخوف را خوانده‌ای؟ داستانی است کوتاه که یک شب فرشاد برایم خواند و فایل صوتی‌اش را فرستاد تا از سنگینیِ شب‌های بی‌خوابی‌ام بکاهد. داستان از این قرار است: راوی و نادِنکا در زمستان با سورتمه از روی تپه‌ای برفی پایین می‌آیند. هر بار که سورتمه با شتاب از سراشیبیِ تپه پایین می‌رود و صدای غُرشِ باد در گوششان می‌پیچد، راوی آرام در گوش نادِنکا زمزمه می‌کند: دوستتان دارم، نادِنکا! نادِنکا که نمی‌تواند تشخیص دهد آن جمله را از زبانِ راوی شنیده است یا از زمزمه‌ی باد، پس از هر بار سُر خوردن اصرار می‌کند دوباره از تپه پایین بروند و به این ترتیب دخترکِ معصوم هربار میان اُمید و تردید معلق می‌ماند.

من تعلیق را می‌شناسم. می‌دانم چگونه روح را می‌فرساید، چگونه آن را از درون متورم می‌کند، توان را می‌بلعد و چون خاری در گوشتِ تن می‌نشیند. من خوب می‌دانم نداشتنِ یقین چه بر سرِ آدم می‌آورد. می‌دانم چگونه نمی‌گذارد برای آن‌چه به واقع از دست داده‌ای سوگواری کنی، چرا که هنوز گوشه‌ای از جانت به «شاید» چنگ زده است. و بهتر از همه می‌دانم نداشتنِ امید چگونه توانِ آرام گرفتن را از آدمی می‌گیرد. هیچ وعده‌ای برای فردا باقی نمانده است اما تو نه اجازه‌ی سوگواری داری و نه مجالِ آسودن.

با این همه، من دیگر شبیه نادِنکا نیستم. او هر بار دوباره از تپه بالا می‌رفت، به امیدِ آن‌که این بار حقیقت را بشنود. اما من دیگر توانِ بالا رفتن از آن سراشیبی را ندارم. آن‌قدر از کمرکشِ کوه‌های برفی گذشته‌ام، آن‌قدر زمزمه‌ی باد را با زمزمه‌ی راوی اشتباه گرفته‌ام و هر بار با حقیقتی طاقت‌سوز روبه‌رو شده‌ام که دیگر رمقی برای یک «شاید» دیگر در من نمانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:25  توسط بلانش دوبوآ  |