اتوبوسی به نام هوس

...

هجده یا نوزده دی‌ماه ۱۳۹۴ است، خیابان زرتشت را چندین بار بالا و‌ پایین کرده‌ای تا از خواب بیدار شود و در را باز کند.باران باریده و زمین خیس است! دست‌هایت از روال عادی سردتر شده! می‌دانی در که باز شود، از ترس هیبت غول‌آسای آرش در طبقه‌ی اول، پله‌ها را دوتا یکی بالا رفته‌ای! بعد خودت را به بخاری رسانده‌ای و دست‌ها را گرم کرده، چشمت به لیست خرید عجیبش افتاده و وا رفته‌ای! اما آن‌چه از هیبت آرش و همه‌ی این‌ها ترسناک‌تر است، اتاق سرد و نموریست که بدنت در آن برای اثبات وجود، منکوب شده است!

ساعتی بعد از اتاق به بیرون سرک می‌کشی! کتاب تحلیل ردیف را در‌کنار بطری قهوه‌ای رنگ بزرگی می‌بینی! تقویم میلادی بالای آینه‌ی قدی با جملاتی به زبان آلمانی و پرده‌ای با چاپ باتیک حواست را پرت می‌کند! اسب‌ها روی پارچه دنبال هم می‌دوند و تو شیهه می‌کشی! پف پشت چشم‌هات را لمس می‌کنی، آستین‌های لباس بافتنی‌ت را تا روی انگشت‌ها پایین می‌کشی و یه سمت کاناپه راه می‌افتی! بالشت قرمز را سفت می‌چسبی و به صدای کوک کردن سازش گوش می‌دهی!
تو باید فرار می‌کردی احمق!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت 0:19  توسط بلانش دوبوآ  |